قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

793

تاريخ الفي ( فارسى )

جان نثارى كرد . من نيز آمده‌ام كه به مقتضاى « الولد سرّ أبيه » « 1 » در حضرت تو جان فدا كنم ؛ پسر كو ندارد نشان از پدر * تو بيگانه خوانش ، نخوانش پسر پس امام حسين وى را دعا گفت و على دستورى يافته روى به ميدان نهاد و رجزگويان طريد مىكرد و جولان مىنمود و مبارز مىطلبيد . مردى از لشكر شام آراسته با سلاحى تمام بيرون آمد . على به استقبال او رفته نگذاشت كه سخن گويد و به نوك نيزه او را در ربوده بر زمين زد . القصّه ؛ هر مبارز دلاورى كه پيش علىّ بن الحرّ مىآمد او ، به كين پدر و عمّ ، ايشان را به صحراى عدم مىفرستاد ، چنانچه از هر دو جانب خروش برآمد و امام حسين ، عليه السّلام ، به آواز بلند بر او آفرين مىگفت و دعاى خير مىكرد . آخر الامر او را نيز در ميان گرفته چندان زخم بر وى زدند كه شربت شهادت چشيده به پدر و عم خود رسيد . امّا غلام حرّ ، كه عروه نام داشت ، چون خواجه و خواجه‌زاده را كشته ديد عنان اختيار از دست داده روى به معركه آورد و به جدّى تمام جنگ در پيوست تا آنكه چند كس را از مخالفان رو به صحراى عدم فرستاد . بعد از آن نزد امام حسين آمده گفت : يابن رسول اللّه ، گستاخى كردم ، به كرم خود مرا معذور دار كه هنوز رسوم و آداب حرب نياموخته‌ام و در فراق مولى و مولىزادهء خود سوخته‌ام . امروز مىخواهم كه جان در قدمت نثار كنم تا فردا در عرصهء محشر بر سر خواجگان افتخار كنم . امام حسين ، عليه السّلام ، بر او آفرين كرد و او با سرورى تمام و نشاطى ما لا كلام روى به ميدان آورده به اندك زمانى به خواجه و خواجه‌زادهء خود رسيد . در روضة الشهدا آورده كه امام حسين بعد از قتل اين چهار كس ، ديگر بار در ميان دو صف باستاد و آواز داد كه : اى اهل كوفه و شام ! من ابتدا به حرب شما نكردم . شما اوّل تير در روى من انداختيد و هنوز از لشكر من كسى كشته نشده و حرّ و برادر و پسر و غلامش از مردم شما بودند كه علم نصرت برافراختند و جان عزيز خود را در هوادارى اهل بيت رسول خدا فدا ساختند . من بار ديگر بر شما حجّت مىگيرم تا فرداى قيامت شما را بر من حجّتى لازم نيايد . اى گروه مردمان بياييد و با من يكى از سه كار كنيد . اوّل آنكه راه دهيد مرا تا نزديك يزيد روم و با او مناظره كنم . اگر بىمكابره خلافت حقّ او باشد بيعت كنم ، اگرنه من دانم و او . يكى از مخالفان جواب داد : نگذاريم كه سوى يزيد روى ؛ كه مردى شيرين و چابك سخنى ؛ مباد كه به سخنان دلفريب او را بفريبى و از دست او خلاص شده ديگر باره فتنه‌انگيزى و در ممالك شورش پديد آيد .

--> ( 1 ) . فرزند راز و نمودار پدر باشد ؛ - دهخدا ، امثال و حكم . - و .